تبليغاتX
خواب سفید
خواب سفید

    

 

       

 

توي تابستونه ولي يه حس دوست داشتني داره مثل اواسط پاييز

 (سرد، خلوت، يه ذره غمگين، زرد و پُر از عشق.)

يه حس لذت بخش داره، مثل باروني كه  خودم يكي از قطره هاش باشم.

 

انقدر لذت بخشه كه از بيدار شدن ميترسم.

انقدر لذت بخشه كه توي خواب مطمئنم كه دارم خواب ميبينم.

انقدر لذت بخشه كه مثل زندگي هاي اين دنيا نيست.

 

پُر از رنگهاي گرمه ولي هوا سرده. يه سرماي دوست داشتني با يه عالمه شالگردن رنگي رنگي.

پُر از عشقِ و پُر از آدمهاي دوست داشتني كه عاشقشونم.

 

سرماي خيلي بدي خوردم و دارم ميميرم (توي خواب) ولي دوست داشتني ترين سرماخوردگيِ زندگيمه.

يك عالمه ليمو شيرين و كلي جوشونده ي آويشن.

يك عالمه صداي گنجشك و خيلي بيشتر صداي كلاغ.

يك عالمه برگ خشكي كه دلم نمياد از روشون راه برم و خوردشون كنم.

 

من عاشق همه ي اينها شدم. چند شبِ پيش، توي خواب.

وقتي بيدار شدم هنوز تمام اين حس هاي كيف آور رو داشتم و هنوز هم دارم.

بهترين و طولاني ترين خوابيِ كه توي اين مدت ديدم.

احساساتم هنوز از اين خواب بيدار نشدن و دارن عشق بازي ميكنن.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 3:38  توسط داتام  | 

خواب دیدم یه جا نشستم و گریه می کنم، حال بدی داشتم انگار به شدت از چیزی می ترسیدم... توی یه اتاق خالی که فقط چند تا صندلی داشت، بودیم (من و مامان وبابا و مهدی(برادرم) ) یه اتاق که دیواراش از کثیفی به طوسی می زدن. مادر و پدرمم گریه می کردن، مهدی در حال تلفن زدن بود و راه می رفت، رفتارش به وضوح عصبی بود. مادرم در بین گریه کردن هی می گفت : آخه چرا اونا باور نمیکنن؟ آخه چرا؟ و منم فقط می گفتم من نکردم به خدا من هیچ کاری نکردم... خوابم خیلی واقعی بود تو خواب به اون اتفاقی که قبلاً افتاده بود فکر می کردم : دیدم توی یه انباری تاریک و کثیف که پر از خرده چوب و آت آشغاله هستم و دارم با یه مرد که لباسای پاره و کثیف تنشه دعوا می کنم، صورت زشت و ریشای کثیفی داشت.اون شروع کرد به زدن من، منم برای دفاع از خودم اونو زدم و هلش دادم، پاش گیر کرد به آشغالای روی زمین و از پشت خورد زمین، سرش خورد به یه تیکه چوب و... مرد......صدای گریه ی پدر و مادرم و شنیدم که از یه جای دور می اومد از پشت خرده چوبا، در حالیکه گریه می کردم به شدت می لرزیدم، خرده چوبا رو کنار زدم، یه راهرو دیدم، تهش یه در بود که صدای مادرم اینا از اونجا می اومد من توی راهرو می دویدم و فریاد می زدم...  به در رسیدم در رو باز کردم و دیدم توی همون اتاق با دیوارای کثیف طوسیم... مهدی هنوز با تلفن صحبت می کرد و بعد از چند لحظه گوشیشو قطع کرد و با بغض گفت : فردا روز اعدامه!!!           اون اتاق نمی دونم کجا بود چون شباهتی به زندان و بازداشتگاه نداشت فقط دو نفر با قیافه های خیلی عبوس اونجا بودن و با التماس و اصرار پدر و مادرم و گرو گذاشتن سند و ... گذاشتن شب آخر رو با خانوادم بگذرونم. و من فقط به این فکر می کردم که موقع اعدام چه قدر درد می کشم و آیا زود می میرم یا جون می دم، به مرگ فکر می کردم، به ترس از مردن، به اینکه کجا می رم و هزار تا فکر که گریه ام رو تشدید می کرد. وقتی من رواز اون جا بیرون آوردن دیدم که چند تا از فامیلا و دوستا منتظرمونن. مادرم با  خنده های تصنعی و عصبی گفت : امشب و باید حسابی خوش بگذرونیم. همه می خندیدن خنده هایی  مصنوعی که از  صد تا گریه بد تر بود ، ولی من دوست نداشتم برم جایی، فقط دوست داشتم یه کتاب داشته باشم که بتونم با خدا حرف بزنم ... کتاب خاصی تو ذهنم نمی اومد  به همه می گفتم به من یه کتاب بدین یه کتاب که بتونم با خدا حرف بزنم ولی کسی به حرفای من توجه نمی کرد انگار نمی خواستن باور کنن، خودشونو به نشنیدن می زدن.همه سوار یه ماشین بودیم، ماشین عجیبی بود. عین یه اتوبوس بزرگ که دور تا دورش صندلی بود بعضی به من نگاه می کردن و لبخند می زدن و بعضی سعی می کردن صورت های خیس از اشکشونو ازم مخفی کنن و بعضی با حسرت بهم زل زده بودن... دلم می خواست ساعت ها با هر کدومشون صحبت کنم و بگم چه قدر دوسشون دارم، دوست داشتم اون قدر وقت داشتم تا یه دل سیر تو بغل هر کدومشون گریه می کردم که دیگه لازم نباشه بغضای فرو خوردمم باهام دفن بشن. به همه ی دوستا و فامیلام که تو ماشین نبودن فکر می کردم به اینکه چه قدر غصه می خورن اگه بفهمن من دیگه نیستم؟... و می ترسیدم از اینکه نکنه یه وقت کسی ازم کینه ای به دل داشته باشه و از همه مهم تر ناراحت بودم و عذاب وجدان داشتم که باعث مرگ یه آدم شد و جالب اینکه همه می دونستن من بی گناهم . به من گفتن کجا دوست داری بریم؟ و من به همه ی جاهای خوب که تا حالا رفته بودم و یا دلم می خواست برم فکر کردمو به اینکه اگر تا صبح هم می گشتیم نمی شد به همش برسیم به همین خاطر دوست نداشتم جایی برم ...دوست داشتم بشینم یه جا و کتاب بخونم و با خدا حرف بزنم........ یادم نیست اون شب چه طوری گذشت.............. از اونجایی که یادم می یاد توی یه حیاط بودم. یه حیاط کوچیک با چند تا درخت خشک که در انتهای حیاط قرار داشت و وسطش یه چوبه ی دار بود.هوا طوسی بود دیوارا و زمین حیاطم طوسی بودن . گروهی آدم سیاه پوش غریبه در اطرافم ایستاده بودن . دستم از پشت بسته بود و کسی داشت منو به سمت چوبه ی دار می برد. صدای قدم هامو می شنیدم و صدای نفس نفس زدنامو . هر قدم که به چوبه ی دار نزدیک می شدم صدای نفس نفسهام بیشتر می شد. از پله ها رفتم بالا و طناب دار افتاد در گردنم ، می خواستم گریه کنم ولی نمی تونستم ، می خواستم فریاد بزنم، جیغ بزنم ولی نمی تونستم و فقط نفس نفس می زدم که یهو زیر پام خالی شد .............از خواب پریدم احساس خفگی داشتم خوشحال بودم که همش خواب بود ولی به شدت دوست داشتم گریه کنم که دیگه دوباره از خستگی خوابم برد... صبح که پا شدم همش تو فکر بودم به این فکر می کردم که اگه واقعاً یه روز فهمیدم قراره بمیرم آیا این قدر نگران خواهم بود که کسی ازم ناراحت نباشه...!؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 18:56  توسط مهديه  | 

(با اجازه ی مهدیه و نوید که اول نوبت اونا بود.)

چند وقته که خوابهام خیلی عجیب و غیر عادی و شدیدا شیرین شدن.

اونقدر شیرین که دلم نمیخواد بیدارشم.

چند وقته که بیداریم خیلی عجیب و غیر عادی و شدیدا تلخ شده.

اونقدر تلخ که دلم میخواد همش بخوابم.

ساعت خوابم هم خیلی کم شده (از ۵ صبح تا ۸ صبح) و شاید همین دلیل شیرینتر شدن خوابهامه. چون اون ۳ ساعت در شبانه روز رو زندگی نمیکنم و این زندگی نکردن عجیب دلچسبه.

توی این ۳ ساعتی که زندگی نمیکنم، هر کار که دلم بخواد میکنم، هر جور که بخوام رفتار میکنم.

خیلیا رو توی این ۳ ساعت راه نمیدم و چند نفری هم جزو بازیگرهای نقش اول این خوابها هستند.

 

کاش میشد توی خواب زندگی کنم و زندگیمو بخوابم.     ولی یک کم بیشتر از ۳ ساعت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:44  توسط داتام  | 

تابستونه پارسال بود که به شدت دلم براش تنگ شده بود و منتظر بودم که روز تولدم بشه.چون هر سال بدون استثناء روز تولدم زنگ میزد و بهم تبریک می گفت.

یه شب با فکرش خوابیدم.با سحر(خواهرم)رفتیم خونه ی یکی از دوستاش.(خواهرم و دوستش تشابه اسمی داشتند.به خاطر همین هر وقت خواندید سحر۱ یعنی خواهرم و هر وقت خواندید سحر ۲ یعنی دوست خواهرم)سحر ۲ در رو باز کرد و بعد از سلام گفت:امروز نغمه نمیاد.من که به کلی آویزون شده بودم دیگه هیچ امیدی برای موندن تو اون خونه رو نداشتم.فکر می کردم سحر۲ داره سربه سرم میذاره.رفتم تو دونه دونه اتاقا و آشپزخونه و حتی توالت و حموم رو گشتم.فکر کردم یه جا قایمش کردند تا من ذوق مرگ بشم.ولی هیچ جا نبود.یه ساعتی گذشت.صدای زنگ اومد.رفتم در و باز کردم.دیدم نوید(برادر نغمه)و خود نغمه زل زدند به من و دارند می خندند.اولین بار بود اونجوری میدیدمش.آرایش غلیظی کرده بود.(نغمه رو هیچوقت با آرایش ندیده بودم.از آرایش کردن متنفر بود)تا وارد خونه شد شروع کرد به حرف زدن و شلوغ کردن.سحر ۲ یه نگاه به من کرد و زد زیر خنده.گفت:فراز خشک شده.فراز کی برق گرفتت؟با نگاهم دنبالش کردم.رفت تو اتاق و چند دقیقه بعد ب ایه لباس مشکی(آخرین باری که دیدمش لباس مشکی پوشیده بود) اومد بیرون.بهم گفت:چیه؟چرا اینجوری نگاهم می کنی؟خیلی عجیبه نغمه شاد باشه؟همه اش باید آبغوره بگیرم؟یه لبخند زدم و گفتم چقدر عوض شدی!با خودم گفتم انگار جای من و اون عوض شده.حالا من ساکتم و اون مدام در حال حرف زدن و خندیدن و شلوغ کردنه.شام خوردیم.به بهنونه اش میرفتم تو آشپزخونه و کمک می کردم.ولی حواسش بهم نبود.نمی دونم چرا؟داشتم ظرف ها رو می چیدم اومد بالا سرم.برگشتم نگاهش کردم گفتم:بعد از شام من و تو ظرف ها رو بشوریم؟گفت بشوریم.من که دارم عادت می کنم.تا اومدم بپرسم چرا رفت تو آشپزخونه.چشم به هم زدم دیدم کنار ظزفشویی وایسادم و دارم با نغمه ظرف می شورم.همه اش آب می ریخت و کثافت کاری می کرد.کف اسکاچ رو می مالید به لباسم.منم .چشمام و بسته بودم و داشتم می خندیدم.چشمام و که باز کردم دیدم کنارم هیچکس نیست.شیر و بسته ام و رفتم تو پذیرایی.به سحر۱ گفتم:نغمه کو؟سحر۱ داشت گریه می کرد.گفتم چرا داری گریه می کنی؟چی شده؟سحر۲ گفت:نغمه رفته.خیلی وقته رفته.گفتم کجا رفته.همین الان داشت ظرف می شست.همین الان اینجا بود.نوید گفت:نغمه نیومد.عصبی شده بودم.گفتم :بسه بچه ها.خیلی خندیدم و بعد داد زدم: نغمه.با صدای داد خودم از خواب پریدم.تا چشمام و باز کردم گفتم:وای ی ی ی ی ی.چه خواب واقعی بود.آخ کاش بیدار نمی شدم.تا شب تو جو خواب بودم.هر شب به امید دیدن ادامه ی خواب می خوابیدم.ولی خبری نبود.

۹ مرداد منتظر زنگش شدم.ولی خبری نشد.دو هفته بعدش خبر رسید که دو ساله ازدواج کرده و رفته آلمان.با کی؟با پسر عموش.حالا می فهمم که چرا تو خواب اونقدر عوض شده بود.شاید تو زندگیش واقعآ یه تحولی ایجاد شده.خوابم تعبیر شده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:41  توسط فراز  | 

چشمامو که باز کردم هیچ چیز نبود جز نور و سفیدی. هر طرف که نگاه می کردم سفید بود .سفیده سفید. نه ادمی. نه درختی. نه کلاغی. نه سیاهی. نه صدایی. نه عشقی.... سفید بود فقط سفید. سفید ومن میان یک عالمه سفیدی. ترسیدم. من اینجا چی کار می کنم؟ اصلا اینجا کجاست؟ تا 2 ساعت پیش که توی اتاقم بودم.! خوب که دور و برم رو نگاه کردم دیدم وسط کویرم اما یه کویری کهتوش برف باریده. سفیدی داشت چشمامو می زد. فریاد زدم کسی اینجا نیست؟ کمک... هیچ پاسخی نیومد.دور خودم چرخیدم . بی هیچ هدفی به یه سمتی که نمی دونم چپ بود راست بود شایدم مستقیم رفتم. رفتم رفتم ...رفتم...اما انگار هیچ نبود جز سفیدی و سکوت و وحشت از تنهایی. بی فایده بود من گم شده بودم اون هم توی یه کویر برفی بی انتها. همون جا نشستم وبه سکوت اطرافم گوش دادم! یک مرتبه چشمم به ردپایی افتاد که در چند قدمی من بود به سرعت به طرفش دویدم یه ردپای خیلی بزرگ بود و به دنبالش ردپاهای دیگه ... رد ردپاها رو گرفتم و رفتم . هرچه قدرمی رفتم به صاحب ردپا نمی رسیدم دیگه نا راه رفتن نداشتم همون جا نشستم خسته و نا امید از دنبال کردن ردپایی که معلوم نبود اصلا به پایی ختم می شه یا نه! یک مرتبه صدایی شنیدم دنبال من می گشتی؟ من اینجام از من چی می خوای؟ برگشتم یک مرد بلند قد سفید پوش با ریش بلند مشکی و پاهایی به بزرگی همون ردپاها. گفتم شما کی هستی؟ من اینجا گم شدم؟ می دونی چطوری می شه از اینجا رفت بیرون؟اصلا اخر این کویر به کجا می رسه؟ خندید و گفت: به خدا. به خود خدا می رسه. من می تونم کمکت کنم البته فقط تا پیش از غروب افتاب. تو اجازه 2تا درخواست از من رو داری. باورم نمی شد درست مثل فیلم های تخیلی شده بود فیلم هایی که هیچ وقت علاقه ای به دیدنشون نداشتم. اومدم سریع بگم تنها خواسته م رفتن از اینجاست... که یاد داستانی افتادم که شنیده بودم و تصمیم گرفتم مثل شخصیت قصه به جای ارزو طلب داشتن 2حق ارزو دیگر رو بکنم. گفتم و پذیرفت. دوباره 2تا دیگه. 2تا دیگه 2تا دیگه....به ازای هر بار ارزو یه گیاه عجیب غریب اما زیبا از زمین سبز می شد. 2تا دیگه... بازهم 2تادیگه... من هی طلب حق ارزو بیشتری می کردم و او می پذیرفت دور و برم پر از گل و گیاه شده بود کم کم کویر داشت تبدیل به جنگل می شد. گفت خب ارزو بعدی ت گفتم حق 2 ارزو دیگه ... ناگهان صدای عجیبی امد چیزی شبیه فریاد یک مادر که 4پسرش همزمان مرده باشند و او در کوه فریاد بزند. به سمت صدا برگشتم هیچکس نبود. رویم را برگرداندم خب پیرمرد ارزو دیگه من... اما هیچ اثری ازاو نبود صدایش زدم بی فایده بود غروب شده بود و او رفته بود. ومن با اینهمه ارزو در این کویر تنها مانده بودم. ارزو هایی که دیگر به هیچ دردم نمی خوردند. بغضم گرفت نگاهی به دامنم که پر از ارزوهای بی خاصیت بود انداختم با این همه ارزو چه کنم؟ تنها راه نجاتم پیدا کردن پیرمرد بود تصمیم گرفتم به دنبال او بروم برخاستم ارزو هایم را در جیبم ریختم و به راه افتادم اولین قدم را که برداشتم ساقه گیاهی به دور پایم پیچید با سختی خود را خلاص کردم گام بعدی و باز پیچیدن گیاه به دور پایم هرچه می خواستم حرکت کنم گیاهانی که اطراف روییده بودند نمی گذاشتند. به دور دست و پایم می پیچیدند جیب هایم به شاخه هایشان گیر کرد پاره شد و تمام ارزوهایم به زمین ریخت گیاهان و درختان همه دهان های بزرگ پیدا کرده بودند و ارزوهایم را می بلعیدند. من فریاد می زدم فریاد می زدم می خواستم بروم بی ارزو به هر کجا جز اینجا اما نمی گذاشتند. درد عجیبی در پاهایم حس کردم نگاه کردم پاهایم شبیه به ریشه های درخت شده بود و داشت در زمین فرو می رفت و من را برای همیشه در ان کویر ماندگار می کرد فریاد زدم کمک... کمک.... پاهایم هر لحظه بیشتر در خاک فرو می رفت احساس کردم پوست تنم دارد چوبی می شود من به راستی داشتم تبدیل به یک گیاه ارزو می شدم. بغضم ترکید و های های گریه کردم ... گریه کردم . به یک مرتبه گرمی خاص و دوست داشتنی را در شاخه هایم حس کردم و صدایی که مدام می گفت دخترم داری خواب می بینی. بیدار شو . عزیزم گریه نکن. چشمامو که باز کردم مامانم رو دیدم که کنارم نشسته و دستم توی دستشه خودم رو توی اغوشش رها کردم و به اندازه تمام ارزوهام گریه کردم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 19:34  توسط فرانک  | 

                   

                    

 

خواب من از وسط داستان شروع شد، قبل نداشت. از وسط يه خيابون هم شروع شد. يه خيابون تقريبا شلوغ.

من داشتم از خيابون رد ميشدم كه يه دفعه دقيقا وسط خيابون دردم گرفت. درد زايمان؟؟؟ آره....دقيقا مثل درد زايمان!!! اصلا خود درد زايمان.از درد سرم داشت ميتركيد. مدام داد ميزدم و گريه ميكردم و كمك ميخواستم.

به شكمم نگاه كردم، داشت مثل اين فيلمها كه از طبيعت ميگيرن و سرعتش رو زياد ميكنن و يه غنچه يه دفعه باز ميشه و تبديل به گل ميشه، بزرگ ميشد.

همونجا وسط خيابون وايساده بودم و نميتونستم تكون بخورم.

داد ميزدم وكمك ميخواستم.

از دور محمدرضا رو ديدم كه داشت با كامران و مهشيد قدم ميزد، داد زدم و صداشون كردم،

     - محمدرضا....كمكم كن...تورو خدا كمكم كن...دارم ميزام.

سه تاشون با تعجب به هم نگاه كردن و محمدرضا گفت: اين ديگه كيه؟ اسم منو از كجا ميدونه؟!!! ديوانه...مهشيد همين آدما هستن كه آدم رو از ايراني بودن پاسپورتش پشيمون ميكننا.

بعد هم من هرچي داد زدم كه توروخدا كمكم كنيد...من داتامم؛ حتي برنگشتن نگام كنن.

همينطور سرم رو گرفته بودم و گريه ميكردم. نميتونستم از جام تكون بخورم، حتي نميتونستم بشينم. ماشينها رد ميشدن و بوق ميزدن و فحش ميدادن. نزديك بود چندتاشون بهم بزنن (كه ايكاش زده بودن و خوابم زودتر تموم ميشد).

فرانك رو ديدم كه با كفشهاي تق تقيش داشت با مهديه ميومد. خوشحال شدم و ازش كمك خواستم.

    - واي...فرانك خدا رسوندت...دارم ميميرم...الانه كه بچه به دنيا بياد...توروخدا كمكم كن.

يه نگاهي به مهديه كرد و هر دو زدن زير خنده. مهديه گفت: آقا شما بيشتر ميتونيد كمك ما كنيد. بي زحمت سر چهار دردتون دعا كنيد من و دوستم دانشگاه هنر قبول بشيم.

     - مهديه من داتامم....توروخدا كمكم كن....دارم ميميرم....فرانك تو كمكم كن.

فرانك گفت: واااا....اولا ما شما رو نميشناسيم...بعد هم اگر تحمل زايمان نداشتي خب حامله نميشدي، يه نه ميگفتي، نه ماه بچه به شكم نمي گرفتي.

     - فرانك به خدا نميدونم بچه از كجا اومده...همين الان يهو شكمم بزرگ شد..ديشب كه از تهران برميگشتيم كه ديدي من شكم نداشتم....تورو خدا كمكم كنيد.

مهديه گفت: هه هه...نميدونه بچه مال كيه....خب حتما مال جبرئيله.

يهو سرم داغ شد، هم از درد زايمان و هم از درد شناخته و باور نشدن.

نميدونم چرا براي همه ي مردم عادي بود كه يه پسر، وسط خيابون حامله بشه و در شرف زايمان باشه.

 

                                                              ***

 

بعد تا جايي كه ميتونستم داد زدم و همون موقع بچه م به دنيا اومد. بچه كه نه، از زير لباسم به اندازه ي يه طشت ( يا به اندازه ي يه شكم) تيله هاي رنگي ريخت وسط خيابون. از صداي زمين ريختن تيله ها همه برگشتن و نگام كردن.

افتادم زمين و روي زانوهام نشستم. هيچكس به طرفم نيومد. همه ي مردم بي تفاوت برگشتن و به راهشون ادامه دادن.

 

 

خواستم از زمين بلندشم ولي نتونستم. زانوهام چسبيده بودن به زمين.

ثمر از كنارم رد شد، پاش رفت روي تيله ها (بچه هام) و خورد زمين، بلند شد و چند تا فحش مردونه بهم داد و رفت. وقتي داشت فحشم ميداد توي چشماش نگاه كردم، ولي هيچ برقي از آشنايي نميزدن.

 

داشتم ديوونه ميشدم، هم به خاطر پاهام كه به زمين چسبيده بودن، هم به خاطر اينكه هيچكس منو نميشناخت و هم به خاطر بچه هام كه روي زمين، زير دست و پاي مردم ريخته بودن.

 

آرتام داشت از دور ميومد. داد زدم و صداش كردم. رسيد نزديكم.

      - آرتام توروخدا كمكم كن...دارم...

نذاشت حرفم تموم بشه، گفت: بله آقا، خودم ميدونم...از شهرستان اومدي، پولتو توي راه دزديدن...داري ميري خونه ي برادرت توي شهريار و پول نداري و من بايد كمكت كنم.   ولي من شرمندتم...يه آژانس بگير برو دم خونه ي برادرت و ازش پول بگير و بده به راننده...

و راهشو كشيد و رفت.

      - آرتام....من داتامم....توروخدا كمكم كن.

رفت و حتي برنگشت نگام كنه.

 

زير فشار رواني داشتم ديوونه ميشدم. فقط گريه ميكردم. حتي برادرم هم منو نميشناخت.

ماشينها رد ميشدن و بوق ميزدن و فحش ميدادن.

نصف بيشتر تيله هام زير چرخ ماشينها خرد شده بودن.

دلا شده بودم و سرم رو ميكوبيدم به زمين و گريه ميكردم.

 

                                                              ***

 

از دور آيدين رو ديدم ولي نه جون داشتم كه صداش بزنم و نه اميدي به اينكه منو بشناسه.

دستم رو بلند كردم و براش تكون دادم.

يه دفعه متوجه من شد، دستشو گرفته بود به كمرش و آروم آروم داشت ميومد نزديك من.

شكمش بزرگ شده بود؛ اونم حامله بود. به زحمت راه ميرفت.

از دور داد ميزد و صدام ميكرد.

      - داتام...كمكم كن....دارم ميميرم....الان بچه م به دنيا مياد.

آيدين منو ميشناخت!!! از خوشحالي بال در آوردم؛ دو تا بال كوچولو. ولي پاهام هنوز چسبيده بود به زمين و نميتونستم پرواز كنم.

 آيدين نزديكتر شده بود.

      - داتام توروخدا بدو...دارم ميميرم.

نشست زمين، گريه ميكرد و داد ميزد.

داد زدم گفتم: آيدين سر چهار دردت براي فرانك و مهديه دعا كن....من يادم رفت.

يه داد بلند زد و بچه ش به دنيا اومد. پاهام از زمين كنده شده بودن. پاشدم كه برم طرفش، ولي پاهام خواب رفته بودن. به زحمت رفتم طرفش، بي حال روي زمين خوابيده بود.

-    داتام....بچه م دختره يا پسر؟

-   هيچ كدوم.....يه طشت تيله س....

 

                                                               ***

 

از خواب بيدار شدم، بالشم از اشك خيس شده بود. رفتم طرف تخت خواب آرتام، تكونش دادم و با بغض پرسيدم: آرتام منو ميشناسي؟

  

     - بلاخره يكي سوارت ميكنه...وسط خيابون كه نميموني!! 

 

 

 

پ.ن 1: آرتام پاتوق آدمهاييه كه از شهرستان اومدن و پولشونو گم كردن و مي خوان برن خونه ي برادرشون توي شهريار.

 

پ.ن 2:  آرتام يد طولايي هم در چرت و پرت گويي هاي شبانه داره.

 

پ.ن 3:در تمام طول خواب احساس دلبستگي خاصي به تيله ها ( بچه هام) داشتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 20:40  توسط داتام  | 

                                    

 

وقتی چشمام ُ باز کردم  تویه کوچه ی بن بست بودم . دیوارای سیمانی چرک ، همه ی کوچه رو پوشونده بود. خوب به اطرافم نگاه کردم ، نه خونه ای بود ، نه مغازه ای ، نه هیچ چیز دیگه ای که بوی زندگی بده .. برگشتم ، پشت سرم هم دیوار سیمانی بود ، مطمئنم تا قبل از بودن من ، این دیوار اونجا نبود . کوچه دیگه کوچه نبود . تبدیل شده بود به مستطیل نه چندان بزرگ که با دیوارای کثیفش آدم ُ یاد ِ مدرسه می انداخت . یه دفعه همه دیوارا با هم و کنار هم شروع کردن به بالا رفتن ، از صدای جنبیدنشون  تموم تنم به لرزه افتاد ، دونه های سرد عرق پیشونیم ُ پوشونده بود ، از ترسم پناه بردم به یه گوشه .. هرچند تو این کوچه ، گوشه ای نبود . زاویه ها به صورت نرمی نیم دایره شده بود و اگه از بالا نگاه می کردی ، شبیه یه بیضی بود ، شبیه یه سلول بدون زاویه !

گریه ام گرفته بود ، بعد از یه بغض چند دقیقه ای  ، سرمو گرفتمو ، مثل یه بچه تو بغل مادرش های های گریه کردم.

یه دفعه یه صدایی اومد ، اشکام نمی ذاشت درست به اطرافم نگاه کنم ، صدا شبیه ِ خنده های کریه یه پیرمرد بود ! خوب نگاه کردم ، یه کلاغ سیاه کنارم نشسته بود که روی سرش پراز موهای جوگندمی بود . اون بود که داشت بهم می خندید ،  نمی دونم چرا قیافش منو یاد بابام می انداخت !وقتی بچه بودم ، مادرم همیشه منو از کلاغ ها می ترسوند ، می گفت: کلاغ ها  عاشق چیزهای براقن ! اگه حواست نباشه ، چشم هات ُ در میارن و با خودشون می برن ! یاد مدرسه افتادم ، یاد اون روز که یه کلاغ بهم حمله کرد و با منقارش سرم ُ شکست ! می خواستم فریاد بزنم ، اما هیچکس اونجا نبود که به دادم برسه ، در لحظه تصمیم گرفتم ، با یه حرکت سریع حمله کردم به اون کلاغ که هنوز داشت می خندید ! ... با دستام دوتا بالش ُ گرفتم ، نمی دونستم می خوام چی کار کنم فقط زور می زدم که دیگه نخنده ! ... خنده های کلاغ تبدیل به یه قار قار زشت شده بود. به خودم که اومدم دیدم دوتا بالش تو دستم ِ و خودش بی جون روی زمین افتاده !  خون کثیفش همه ی آسفالت ُ پر کرده بود. وجودم پر از استفراغ شده بود. کلاغ ِ هنوز داشت جون می داد . تصمیمم ُ گرفتم ، رفتم جلو و با دستام سرش ُ از تنش جدا کردم !

دیوارسیمانی انقدر بالا رفته بود که انتهاش از بین توده های ابر قابل تشخیص نبود.گوشه ی دیوار بالا آوردم ، نمی دونم به خاطر کلاغ بود یا دیوار ها !

گرسنم بود . جز خودم و کلاغ هیچ چیز ِ دیگه ای واسه خوردن نبود . بازم بالا آوردم ، اما این بار هیچی تو تنم نبود  که بریزمش دور !  چاره ای نبود ، یه نگاه به تن ِ گوشتی کلاغ انداختم و از گرسنگی آب ِ دهنم ُ قورت دادم !

تصمیمم ُ گرفتم ، چشمام ُ بستم و حمله کردم به تن بی جون کلاغ !  نمی فهمیدم دارم کجاهاش ُ می خورم ، همه ی دهنم پراز پَر و خون کثیف کلاغ  شده بود  . وقتی با ولع تموم همه جاش ُخوردم وسیر شدم ، چشمام ُ باز کردم ، از اون تن ِ بزرگ فقط دوتا چشم مونده بود . همین چشماش بود که اونو شبیه بابام می کرد . طاقت نیاوردم ، رفتم  جلو و چشماش ُ ورداشتم ، تحمل نگاه کردن نداشتم ، با یه حرکت سریع ، هر جفتش ُ تو دستام له کردم ! دستام نوچ  و لزج شده بود، دلم می خواست گریه کنم ، ولی هیشکی نبود که به صدای گریم گوش بده ، حتی خودم !...

از صدای دیوارها معلوم بود که هنوز دارن بالاتر می رن ، یه دفعه ابرا رفت کنار و آسمون شروع کرد به باریدن، اما جای قطره های آب ، کاغذ بود که رو سرم می بارید . تو یه کاغذها پر از شماره بود ، شماره های ِ یک رقمی ، زمین پر از کاغذ شده بود ، عدد های یه رقمی داشت حالم ُ بهم می زد . بالاخره یه کاغذی دیدم که بیشتر از یه عدد توش بود. برداشتمش ! شبیه کارنامه ی درسی بود ، سفیدی کاغذ چشمام ُ می زد ، باید چشمام ُ می بستم  . بعد از چند ثانیه احساس کردم دو تا دندون کوچیک دارن سر انگشتام ُ گاز می گیرن ! چشمام ُ که باز کردم  جای کاغد یه موش دیدم که داشت با سر ِ انگشتام ور می رفت ! همه ی کاغذ ها تبدیل به موش شده بودن ! از ترسم موش  ِ رو پرت کردم بین دوستاش !  ولی اون ها از این حرکت ناراحت شده بودن، جستی زدن و مثل یه ارتش منظم حمله کرن بهم ! هیچ کاری جز داد زدن  ازم ساخته نبود. در عرض چند ثانیه موش ها تموم وجودم ُ گرفتن! هرکدوم یه قسمت از بدنم ُمی خوردن ! از دیدن خون ِ خودم گریه ام گرفته بود . یکی از موش ها که می خواست ازسوراخ دهنم وارد بشه رو گاز گرفتم ،از وسط دو تیکه شد ، خونش تمام دندون هامُ قرمز کرد .   

کار ِ موش ها خیلی زود تموم شد ، از تمام وجودم فقط چشمام مونده بود  که وسط آسفالت افتاده بود و به حرکات ِ موش ها نگاه می کرد. همه ی موش ها به سمت عقب رفته و یکی یکی روی هم قرار گرفتن ! ترکیبشون بدن یه مرد ُ ساخت که  یه کمربند بزرگ  دستش بود . بعد از چند ثانیه اون ها دیگه موش نبودن  ، یه مرد شده بودن که با کمربندش آروم آروم به سمت چشمای من می اومد . یه صدایی زمزمه وار تو گوشم پیچید :..بلند شو ... بلندشو... بلند شو ...

مرد نزدیک من شده بود ، وقتی بهم رسید کمربندش ُ بست به شلوارش  و پاش ُ آورده بالا ... صدا هنوز تو گوشم بود : بلند شو ... بلند شو .... صدای ترکیدن چشمام تمام کوچه رو پر کرد ، دیوار ها دیگه بالاتر نرفتن ، اینو سکوتی می گفت که بعد از ترکیدن چشمام همه جا رو پر کرده بود،صدا نزدیک تر شد: بلند شو....   

                                                               * * *

چشمام ُ که باز کردم ، مادرم بالا سرم نشسته بود ، ازگریه تمام صورتم  نوچ شده بود . انگشتام درد می کرد ، نگاه کردم ، هنوزم جای دندون ها ی موشی برادرم خودنمایی می کرد . مادرم با گوشه ی لباسش ، اشکام ُ پاک کرد و با صدای زمزمه وارش گفت : کلی با بابات حرف زدم تا بخشیدت .... بهش قول دادم که دیگه تجدیدی نیاری ... اونم قول داد که دیگه تو اتاق زندانیت نکنه ... حالا پاشو .... پاشو برو سر درست !

 

* نوشته ی بالا، داستانی است زاده ذهن نویسنده که با واقعیت قهر است !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 23:2  توسط نوید  | 

دیشب به امید اینکه یه خواب سفید ببینم خوابیدم : ...

...خوابم از جلوی آینه ی اتاقم شروع شد، داشتم خودمو برای یه مهمونی آماده می کردم، خیلی شاد بودم، خونمون خیلی شلوغ بود. همه ی دوستا و فامیلا و آشناهام بودن، می خواستیم همه با هم بریم مهمونی......وقتی که هممون حاضر شدیم، هر کسی سوار ماشینش شد و حرکت کردیم. من با یکی سوار یه ماشین شدم که یادم نمی یاد اون شخص کی بود و ماشینش چی بود... تو خیابون هوا روشن و خوب بود و برف می بارید ... ماشینی که من توش بودم تصادف کرد نمی دونم چی شد که دیدم کنار خیابون افتادم و چند نفر دور و برم ایستادن، پای سمت راستم از مچ قطع شده بود ولی دردو احساس نمی کردم یه حس خیلی خیلی وحشتناک داشتم یه سوزش عجیب غریب... آمبولانس رسید و یه آقایی از تو آمبولانس اومد و پای قطع شده ام و گذاشت توی کیسه ی یخ بعد بهم گفت: باید سریع برسونیمت بیمارستان تا بشه پاتو پیوند داد، ولی من نگران کسی بودم که باهام بود آخه بیهوش افتاده بود رو زمین و از سرش خون می رفت، ....گفتم من با آمبولانسی که اونو می برید می یام. بهم گفتن باید سریع برای پیوند برسونیمت بیمارستان اون دیرتر می یاد، می تونی با اون آمبولانس بیای ولی دیرتر می رسی. منم گفتم ایرادی نداره. کیسه پر از یخو که پام توش بود، دستم گرفتم و منو سوار آمبولانس کردن... وسط راه یهو به هوش اومد و گفت که بریم مهمونی من تو خواب داشت از تعجب شاخام در می اومد. بغضم گرفت به پام اشاره کردم، گفتم: ببین پام قطع شده باید برم بیمارستان اگر دیر برم دیگه نمی شه پامو پیوند داد. خودمم به پام نگاه کردم، همه جا زیر پام خونی بود از ترس زدم زیر گریه ،گریه می کردم و تو آمبولانس همه شاد بودن ... وقتی آمبولانس نگه داشت : گفتم آخیش رسیدیم بیمارستان درو که باز کردن دیدم وسط مهمونی ام، به همه التماس می کردم منو برسونین بیمارستان، همه می گفتن چیزی نشده که، حالا می ریم بذار بعد از مهمونی... من گریه می کردم و فریاد می زدم و کمک می خواستم ولی صدای من تو صدای آهنگ و جیغ و خنده ی شاد بقیه گم بود... صمیمی ترین دوستام، آشناهام و خانواده ام بی تفاوت می گذشتن و من دیوانه وار فریاد می زدم ... آخر سر لنگان لنگان با کیسه یخ خودمو به در رسوندم و بعد به کوچه و بعد به خیابون، همه جا تاریک بود و یخبندون، سر خیابون خانم دایی ام رو دیدم که داشت با ماشین وارد خیابون می شد (من توی بیداری با این شخص بسیار بسیار صمیمی هستم و دوسش دارم) منو دید و زد رو ترمز، با گریه گفتم: فریبا جون منو برسون بیمارستان، دارم می میرم،  اگه دیر برم پامو از دست می دم .خندید و منو سوار کرد ...با خیال راحت چشمامو بستم و آروم آروم گریه می کردم...وقتی ماشین ترمز کرد چشمامو باز کردم دیدم ...............................بازم وسط مهمونی ام ...در ماشینو باز کردم تا دوباره خودم و به خیابون برسونم  ولی دیگه نمی تونستم راه برم جون نداشتم علاوه بر اون احساس می کردم چند نفر منو گرفتن و نمی ذارن برم ....با تمام وجود فریاد می زدم و جیغ می کشیدم که....... از خواب پریدم...... . اینقدر خوابم واقعی به نظر می رسید که وقتی از خواب پریدم، پاشدم و نشستم، احساس می کردم پام بی حس شده چند بار تکونش دادم و بهش دست زدم که ببینم سر جاش هست؟.... وبعد دوباره خوابیدم.........الانم که دارم می نویسم هنوز منگم......... امیدوارم بی تعبیر باشه.....؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 15:37  توسط مهديه  | 

چند شب پیش خواب دیدم با احسان و شادی و روزبه و نوید و بهروز  رفتیم خونه ی احمد شاملو.احسان داشت داستانش رو می خوند و شاملو سیگار می کشید و با دقت به داستان احسان گوش می کرد.من روی مبل پیش استاد نشسته بودم و یه جوری بودم که انگار بقیه توسط من به خونه استاد اومدند و از این موضوع بسیار خرسند بودم.از استاد اجازه خواستم تا یه سیگار بکشم.با تعجب نگاهم کرد.گفتم:استاد هوا برفیه.می چسبه.پاکت سیگار مونتانا رو بهم تعارف کرد.گفتم استاد  دارم ولی دست شما رو رد نمی کنم.بعد چپ چپ نگاهم کرد و زیر لب گفت:داره داستان می خونه.ساکت باش.گفتم
:چشم استاد.داستان احسان تموم شد و حالا نوبت نوید بود که داستانش رو بخونه.استاد در تمام مدت که به داستان گوش می کرد به نوید زل زده بود و سیگار می کشید.وگاهی می خندید.نوید تو دلش قند آب میشد.وقتی داستان نوید تموم شد پرسید:کس دیگه داستان یا شعر داره بخونه؟بچه ها چیزی نگفتند.بعد شروع کرد حرف زدن در مورد داستان احسان و نوید.وقتی فرمایشات استاد تموم شد روزبه داشت در مورد شعر های حسین پناهی حرف میزد.استاد با توجه به حرفهای بچه ها گوش می داد.هوا داشت تاریک میشد و حالا دیگه موقع کار کردن استاد بود و ما باید میرفتیم.چون بهش قول داده بودیم زیاد مزاحمش نشیم.استاد داشت می گفت که امروز آیدا خونه نیست و نمی تونه ازمون پذیرایی بکنه.(احمد شاملو اواخر عمر به علت داشتن مریضی قند پاش قطع شده بود)و از من خواست که چایی دم کنم.گفتم استاد مزاحمتون نمی شیم.فرمود:من خودمم گلوم خشک شده.زحمت چایی رو بکش.گفتم چشم استاد.خوشحال بودم که تو آشپزخونه ی شاملو بودم.چون نوکری شاملو کردن  نصیب هر کسی نمی شه. همینجور که داشتم از خوشحالی دق می کردم قوری از دستم افتاد و چند تیکه شد.و از سالن پذیرایی با صدای زیبای شاملو فحشی به طرفم شتافت.بچه ها می خندیدند.قوری رو گذاشتم رو بخاری کنار استاد تا دم بکشه.چایی خوردیم و آماده ی رفتن شدیم.استاد موقع خداحافظی از نوید و احسان در گوششون چیزی گفت.چیزی که وقتی به چشم های احسان و نوید نگاه کردم می درخشید.شاید یک دنیا امید.دست استاد رو بوسیدم و از خونه اومدم بیرون.وقتی پشت سرم رو نگاه کردم دیدم هیچ کس نیست.از بالای در نگاه کردم دیدم بچه ها تو خونه نشستند و دارند صحبت می کنند.استاد می خندید و سیگار می کشید.همون جا کنار در نشستم.هوا سرد بود و من می لرزیدم.به این فکر می کردم که من مگه چیکار کردم که از خونه اش بیرونم کرد.دوباره از بالای در نگاه کردم دیدم کسایی که تو خونه نشستند نمی شناسم.پس بچه ها نبودند.کجا موندند.چهار زانو نشستم رو زمین و سرم رو از سرما کردم تو یقه ی پالتوم.یکی صدام کرد.سرم رو بلند کردم دیدم احسانه.همه ی بچه ها بودند.بهشون گفتم شما کجا رفتین.چرا سیاه پوشیدین؟شادی گفت:برای دفن استاد شاملو رفته بودیم.مگه قراز نبود بیای؟من فقط داد می زدم و گریه می کردم.از بالای در نگاه کردم دیدم کسی تو خونه نیست.فقط عصای استاد کنار مبلی بود که نشسته بود.حیاط پر از برگ بود.حتی برف هم تو حیاط نبود.

با صدای دادم از خواب پریدم.وقتی داشتم می رفتم سر تمرین به این فکر می کردم که شاید این معدود خوابایی باشه که هیچ وقت تعبیر نمی شه و همیشه یک حسرت باقی می مونه.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:48  توسط فراز  |