تبليغاتX
خواب سفید
خواب سفید
 

بعد از دوازده یا سیزده سال بلاخره خواب پرواز دیدم.

خواب دیدم که دارم توی هوا شنا میکنم. غورباقه. آروم و کم ارتفاع (شاید سه متر).

اواخر بهار بود. توی دهکده بودم. همه جا سبز بود و هوا خنک.

داشتم شنا-پرواز کنون برمیگشتم درکه.

درکه پشت دهکده بود. چسبیده به فنسهای ته دهکده.

میرفتم خونه ی پدر.

عید بود و حلوا پزون برای عاشورا.

خرمالو ها و گیلاسها میوه داده بودن.

همه داشتن کار میکردن. همه لباسای رنگی پوشیده بودن و داشتن میخندیدن.

روی حوض رو تخته گذاشته بودن و داشتن روش سفره ی هفت سین میچیدن.

زیر الاچیق هم دو تا دیگ بزرگ گذاشته بودن و داشتن حلوا هم میزدن و صلوات میفرستادن.

من حلوا هم زدم اومدم خونه. رفتم حموم. با چراغ خاموش.

الان دارم پرواز میکنم. دارم بر میگردم درکه.

دم در خونه ی پدر وایسادم و دارم حلوایی که لای نون گذاشتن و توی سینی چیدن رو جلوی دسته ای که از سر میدون درکه رد میشه میگیرم.

توی دسته همه لباسای رنگی پوشیدن و دارن با دایره و سرنا آهنگ سال نو میزنن.

سینی به دست میرم تا پایین. سر کوچه ی آشتی کنون یه میز گذاشتن و شربت زعفرون پخش میکنن.

همه لباس سیاه پوشیدن و عزاداری میکنن.

حلواهای توی سینی تموم میشه. پرواز میکنم. میام خونه ی خودمون.

رو زمین یه سفره ی قلمکار میندازم. روش شیرینی و میوه میذارم و یه کاسه ی بزرگ که توش آب ریختم و چند تا شمع توش شناور و روشنه.

مهمون داریم. بیرون برف میاد. به مهدیه اس.ام.اس میدم و تولدشو تبریک میگم.

 شب شده.

میرم بالای پشت بوم. میخوام امتحان کنم که میتونم بازم پرواز کنم یا نه.

لب بوم وایمیستم و پاهامو به عرض شونه باز میکنم. زانوهامو خم میکنم و یه کم دولا میشم.

شیرجه میزنم توی هوا و بیدار میشم.

 

نمیدونم بازم میتونم خواب پرواز ببینم یه نه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 15:18  توسط داتام  | 

 

من عاشق خوابیدن توی ماشینم. شب، توی اتوبان، بدون صدا، روی صندلی پشت ماشین.

عاشق این مدل خوابیدنم.

چند وقت پیش توی تاکسی بودم و پشت ترافیک. 

غروب خیلی بی دلیل غم انگیزی بود.

داشتم بعد از مدتها میرفتم تئاتر و خیلی وقت داشتم و دیرم نشده بود.

توی صندلی عقب تاکسی کنار پنجره نشسته بودم و داشتم بی هدف بیرون رو نگاه میکردم.

مردم رو نگاه میکردم که همشون به خصوص مسافر صندلی جلو عجله داشتن.

همه به جز من.              حس خیلی خوبی بود که عجله نداشتم.

چشمم به یه ماشین کنار تاکسی ای که توش بودم افتاد که روی صندلی عقبش یه پسر بچه دراز کشیده بود و سرش رو به زور به پنجره رسونده بود و داشت به بیرون نگاه میکرد.

مامانش هم که پشت فرمون بود هیچ توجهی بهش نداشت.

پسر با من بای بای کرد و برام شکلک در اورد، اما با مامانش یک کلمه هم حرف نزد.

حدود نیم ساعت ماشینشون کنار تاکسی ما بود و توی این مدت خانم فقط جلو رو با دقت نگاه میکرد.

آروم آروم اشک میریخت و پسر هیچ حرفی باهاش نمیزد (دوست دارم فکر کنم دلیل حرف نزدن پسر این بوده که نمیخواست تنهایی مامانش به هم بخوره)

گریه ش از ناراحتی نبود، بی دلیل گریه میکرد (قیافش نشون میداد و این بی دلیل گریه کردن رو بیشتر دوست دارم)

اونها هم عجله نداشتن.

 

خیلی دلم میخواست که همون موقع توی ماشین خودمون باشم و روی صندلی عقب دراز بکشم.

مامان رانندگی کنه و عجله هم نداشته باشه و بی دلیل اشک بریزه و من باهاش حرف نزنم تا گریه ش تموم بشه و سبک بشه.

دلم میخواست میتونستم همون موقع روی صندلی عقب تاکسی دراز بکشم و بی دلیل گریه کنم.

دلم میخواست آیدین توی تالار مولوی منتظرم نبود تا برگردم خونه و برم توی گاراژ و در ماشین رو باز کنم و روی صندلی عقبش بخوابم.

من عاشق خوابیدن روی صندلی عقب ماشینم.

و عاشق بی دلیل گریه کردن.

 

پ.ن: از این به بعد انواع خوابیدن های مورد علاقه ام رو مینویسم.


 برای فراز، نوید و مهدیه.

روز اولی که این وبلاگ رو راه انداخته بودید خیلی بهتون حسودیم شد و دلم میخواست که من هم میتونستم توی این وبلاگ بنویسم.

فکر میکردم چه وبلاگ خوبی خواهد بود و چقدر افکار و احساسات سه نفر در کنار هم قشنگتر از افکار و احساسات یک نفر میتونه باشه.

وقتی بهم اجازه دادید که من هم توی این وبلاگ بنویسم خیلی خوشحال شدم.

حس کردم چقدر خوشبختم که سه نفر بهم اجازه دادن توی بازی سه نفره ی شخصیشون شریک باشم.

قرار بود این وبلاگ هر هفته به روز بشه، اما مدتهاست که نشده.

آخرین مطلب قبلیشو من نوشتم. و همینطور آخرین مطلب قبلی تر رو.

 

چرا دیگه اینجا نمینویسید؟

انقدر زود از لیوان آبمیوه تون با پنج تا نی خسته شدید؟

انقدر زود بسته ی پفکتون تموم شد؟

خواهش میکنم دوباره اینجا بنویسید.

هربار که میام این وبلاگ رو به روز کنم احساس گناه دارم و حس میکنم دارم حق شما رو میخورم.

خواهش میکنم باز هم خواب ببینید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 2:8  توسط داتام  | 

 

دیشب یک خواب ِ خیلی واقعی دیدم.                مثل زندگی... 

شب بود. سَر شب. پاییز بود و هوا یه کم سرد.

خونه تاریک بود و روشنایی فقط از چند تا لامپ زرد دوست داشتنی تامین میشد که انعکاسشون توی

شیشه ی پنجره ها دلم رو میبرد. اولین بار بود که از انعکاس نور توی شیشه دلم ضعف میرفت.  

خونه پُر از پنجره های بزرگ با پرده های توری سفید بود.

خونه پُر از حسهای کیف آور بود.  خیلی آرامش داشتم.     

خونه مال من بود و اونجا (احتمالا)  تنها زندگی میکردم.  نه... یکی دیگه هم باهام زندگی میکرد که اون موقع

خونه نبود.

ولی نمیدونم (یادم نیست) که کی بود.

 

شکل نعل اسب بود. خونه رو میگم. مثل یک نعل بزرگ، پُر از پنجره و پرده های توری و نورهای زرد

دوست داشتنی.

از در که وارد میشدی اول یه مبل بزرگ بود و تلویزیون بعد میز نهارخوری و بعد یه سالن خالی (درست روی خط

قرینه ی نعل. جایی که بتونی از اونجا نعل رو جوری تا کنی که دو تا یالش درست روی هم بیوفتن) سالن یه

پنجره ی بزرگ به سمت جنوب داشت.

پنجره به یه بیابون بزرگ پُر از تیر های چراغ برق با لامپهای زرد باز میشد.

توی اون یکی یالِ نعل اول آشپزخونه بود بعد توالت و بعد اتاق خواب.

یه اتاق خواب کوچک و خنک با پرده های زرد.

پلان خونه ی نعلی.

بارون میومد بیرون.   پشت پنجره وایساده بودم و بیرون رو نگاه میکردم.   لای پنجره رو باز کرده بودم که خنک

بشم (من همیشه گرممه)  به بیابون بیرون زل زده بودم و به کوههای تَهش.

یه ذره بغض داشتم.

یکی در زد و رفتم در رو باز کردم. اومد تو.

یادم نیست کی بود.

یادم نیست چی گفتیم.

 یادم نیست چیکار کردیم.

فقط یادمه که یکی از اون آدمهایی بود که خیلی دوستشون دارم.

یادم نیست کِی رفت و یادم نیست که چرا رفت.

یکی دیگه اومد و باز هم مثل قبلی ازش هیچ چیز یادم نیست جز اینکه دوستش داشتم.

دو سه نفر که خیلی دوستشون دارم به نوبت اومدن و رفتن و من فقط این یادمه که عاشقشون بودم.

 

وقتی باز تنها شدم رفتم پشت پنجره و به بیابون بیرون زُل زدم. باز هم بغض داشتم.

همخونه م که یادم نیست کی بود اومد.

یادمه که بردمش پشت پنجره و بیابون پشت پنجره رو که پُر از چراغ های زرد بود نشونش دادم و یه چیزی

بهش گفتم که در باره ی بیابون و نورهای زرد بود، ولی یادم نیست چی گفتم.

و بعد گریه م گرفت و کسی که یادم نیست کی بود هم گریه ش گرفت.

دیگه چیزی یادم نیست تا اینکه رفتم و خوابیدم.

و توی زندگی واقعیم بیدار شدم.

 

 

دیشب پرده ی اتاقم رو عوض کردم.

صبح که بیدار شدم اتاق پُر از نورهای زرد بود که از پشت پرده ی نو به زور ریخته بودن توی اتاق.

یه لحظه فکر کردم توی اتاقم توی خونه ی نعلی بیدار شدم و خیلی بی دلیل گریه م گرفت.

                                   

                          امروز تولد مامان بود.

از صبح حس میکردم به خاطر تولد مامان اومدم اینجا و شب برمیگردم به خونه ی نعلی خودم.

 

خیلی بی دلیل بغض دارم امروز.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 23:37  توسط داتام  | 

          یک                                         

دارم میدوم.

توی یکی از کوچه های دهکده؛ نیلوفر یا شاید هم یاسمن یا شاید یه کوچه ی دیگه به جز گلنار.

خیلی تند میدوم، جوری که تا حالا ندوییدم و بعد از این هم نمیتونم.

اگر یه موقع دیگه بود نفسم بند میومد و عرق میکردم ولی الان خیلی راحتم.

انگار هیچ کاری انجام نمیدم.

انگار دارم یک نفر دیگه رو در حال دویدن  نگاه میکنم.

 

بالای درختم.

یکی از درختهای چنار دو طرفِ خیابون اصلی دهکده.

بالای بالا.

اونقدر بالا رفتم که نمیتونم پایین رو خوب ببینم.

هوا خیلی خوبه.

مثل اواسط بهار.

مثل اردیبهشت.

          دو 

دارم میدوم.

با سرعت و بدون مکث کردن.

حتا وای نمیستم که نفس تازه کنم یا خستگی در کنم.

خسته نیستم.

 

این بالا نور خیلی زیاده.

دو نفر پایین درخت منتظر من هستن.

نمیدونم کی.

ولی احتمالا دوستشون دارم چون اینکه اون پایین منتظرمن خیلی حس خوبی بهم میده.

           سه

سمت راستم یه دیوار یک متری و دو متر فنس دهکده رو تموم کرده.

پس تو کوچه ی پامچال اَم.

کوچه طولانی تر از همیشه شده.

فقط میدوم.

 

از این بالا هیچی نمیبینم به جز برگ درخت و آسمون.

نمیدونم چرا نمیتونم پایین رو ببینم.

نمیدونم به خاطر ارتفاع زیاده یا به خاطر نور شدید یا اصلا به این خاطر نمیتونم پایین رو ببینم که عینکم

رو طبق معمول جا گذاشتم خونه.

           چهار

روی صورتم پُر از لکه های نور و سایه ست.

آفتاب از لای برگهای درختهای چنار از روی صورتم رد میشه.

نمیدونم چرا میدو اَم.

انقدر همه جا خوشرنگ شده و هوا خوبه که دلم میخواد فقط بدوم.

مثل اواسط بهار.

مثل اردیبهشت.

 

از این بالا پایین رو مثل یه هاله میبینم.

مثل یه عکس تار.

حس خیلی خوبی دارم.

           پنج

همین طور که دارم میدوم همه ی کسایی رو که دوستشون دارم میبینم.

همه خیلی خوشحال.

 

از این بالا فقط میتونم دور رو خوب ببینم.

خیلی دور.

سَرم رو به سمت راست میچرخونم.

خودم رو میبینم که دارم میدوم.

توی کوچه ی پامچال.

           شش

به ته کوچه رسیدم.

دیگه نمیدوم.

دستم رو میگیرم به فنسهای ته کوچه و به اونور نگاه میکنم.

به مسیری که هر روز ازش به مدرسه میرفتم.

 

سَرم رو به سمت چپ میچرخونم.

خودم رو میبینم که دارم راه میرم.

توی کوچه ی گلنار.

تازه از خونه اومدم بیرون.

کوچه پُر از برفِ و من با یه شالگردن زرد دارم میرم.

           هفت

خوشحالم.

هم بالای درخت.

هم ته کوچه وقتی که دستم رو گرفتم به فنسها و به شهرک ناز نگاه میکنم.

هم وقتی تازه از خونه اومدم بیرون و با شالگردن زرد دارم توی برفها راه میرم.

خوشحالم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 16:27  توسط داتام 

رفته بودم بهشت زهرا سر خاک خسرو شکیبایی عزیز.هیچکس نبود.هوا داشت تاریک می شد.غمی که تو قطعه ی هنرمندان همیشه هست 100 برابر شده بود.نشستم سر خاکش.به سنگ بغلی نگاه کردم،پر از گل بود.تعجب کردم.چون دفعه ی قبل که اومده بودم سنگی در کار نبود.گل ها رو زدم کنار،به عکس بالای سنگ نگاه کردم و دو دستی زدم تو سرم.عکس یه پیر مرد 84 ساله بود که مرگش برای من و خیلی های دیگه فاجعه اس.(استاد انتظامی)با خودم می گفتم:پس چرا هیچ خبری نشد.کی این اتفاق افتاده؟آخه چرا همه خوب ها میرن؟چرا؟به سنگ شکیبایی عزیز نگاه کردم.دست کشیدم رو سنگش و گفتم:خسرو خان خوش بحالته ها!پیش استادت خوابیدی.کاش منم پیش تو خاک می شدم.همینجوری گریه می کردم و با هردوشون حرف می زدم.یکدفعه از دور صدای گریه اومد.همینجوری نزدیک تر می شد.برگشتم دیدم پرویز پرستویی با بی تابی داره میاد به سمت من.البته می دونستم که به خاطر من نمیاد.تا رسید خودش رو انداخت روی سنگ استاد و زار زار گریه می کرد.من رفتم براش آب آوردم.وقتی آروم شد بهش گفتم:آقای پرستویی؟چرا هیچ خبری ندادند.چرا انقدر دیر؟من وقتی اومدم اینجا فهمیدم.بهم گفت:مگه روز تشییع خسرو اینجا نبودی؟ندیدی مردم چیکار می کردند؟کاش به خاطر خود خسرو بود.من خودمم خبر نداشتم.امروز صبح فهمیدم.روز تشییع فقط خانواده اش بودند.خانواده اش تصمیم گرفته اند که کسی رو خبر نکنند.

بعد دوباره شروع کرد گریه کردن.با خودم گفتم:چقدر سخته که تو یک فاصله ی کوتاه دو نفر رو از دست بدی.کاش نمی رفتید.کاش نمی رفتید.کاش نمی رفتید.
(این آخری و جوری فریاد زدم که چشم هام باز شد و بلند شدم نشستم.نگاهم افتاد روی روزنامه ی بانی فیلمی که از یک ماه پیش تو اتاقم افتاده و حوصله ی برداشتنش رو ندارم.عکس انتظامی و کشاورز روشه.تازه یادم افتا که خواب بودم.یک نفس راحت کشیدم و با خودم گفتم:خدایا!خدایا!خدایا!ممنونم که همه اش تو خواب بود.کاش ۲۸ خرداد هم یک خواب بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:47  توسط فراز  | 

    

 

       

 

توي تابستونه ولي يه حس دوست داشتني داره مثل اواسط پاييز

 (سرد، خلوت، يه ذره غمگين، زرد و پُر از عشق.)

يه حس لذت بخش داره، مثل باروني كه  خودم يكي از قطره هاش باشم.

 

انقدر لذت بخشه كه از بيدار شدن ميترسم.

انقدر لذت بخشه كه توي خواب مطمئنم كه دارم خواب ميبينم.

انقدر لذت بخشه كه مثل زندگي هاي اين دنيا نيست.

 

پُر از رنگهاي گرمه ولي هوا سرده. يه سرماي دوست داشتني با يه عالمه شالگردن رنگي رنگي.

پُر از عشقِ و پُر از آدمهاي دوست داشتني كه عاشقشونم.

 

سرماي خيلي بدي خوردم و دارم ميميرم (توي خواب) ولي دوست داشتني ترين سرماخوردگيِ زندگيمه.

يك عالمه ليمو شيرين و كلي جوشونده ي آويشن.

يك عالمه صداي گنجشك و خيلي بيشتر صداي كلاغ.

يك عالمه برگ خشكي كه دلم نمياد از روشون راه برم و خوردشون كنم.

 

من عاشق همه ي اينها شدم. چند شبِ پيش، توي خواب.

وقتي بيدار شدم هنوز تمام اين حس هاي كيف آور رو داشتم و هنوز هم دارم.

بهترين و طولاني ترين خوابيِ كه توي اين مدت ديدم.

احساساتم هنوز از اين خواب بيدار نشدن و دارن عشق بازي ميكنن.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 3:38  توسط داتام  | 

خواب دیدم یه جا نشستم و گریه می کنم، حال بدی داشتم انگار به شدت از چیزی می ترسیدم... توی یه اتاق خالی که فقط چند تا صندلی داشت، بودیم (من و مامان وبابا و مهدی(برادرم) ) یه اتاق که دیواراش از کثیفی به طوسی می زدن. مادر و پدرمم گریه می کردن، مهدی در حال تلفن زدن بود و راه می رفت، رفتارش به وضوح عصبی بود. مادرم در بین گریه کردن هی می گفت : آخه چرا اونا باور نمیکنن؟ آخه چرا؟ و منم فقط می گفتم من نکردم به خدا من هیچ کاری نکردم... خوابم خیلی واقعی بود تو خواب به اون اتفاقی که قبلاً افتاده بود فکر می کردم : دیدم توی یه انباری تاریک و کثیف که پر از خرده چوب و آت آشغاله هستم و دارم با یه مرد که لباسای پاره و کثیف تنشه دعوا می کنم، صورت زشت و ریشای کثیفی داشت.اون شروع کرد به زدن من، منم برای دفاع از خودم اونو زدم و هلش دادم، پاش گیر کرد به آشغالای روی زمین و از پشت خورد زمین، سرش خورد به یه تیکه چوب و... مرد......صدای گریه ی پدر و مادرم و شنیدم که از یه جای دور می اومد از پشت خرده چوبا، در حالیکه گریه می کردم به شدت می لرزیدم، خرده چوبا رو کنار زدم، یه راهرو دیدم، تهش یه در بود که صدای مادرم اینا از اونجا می اومد من توی راهرو می دویدم و فریاد می زدم...  به در رسیدم در رو باز کردم و دیدم توی همون اتاق با دیوارای کثیف طوسیم... مهدی هنوز با تلفن صحبت می کرد و بعد از چند لحظه گوشیشو قطع کرد و با بغض گفت : فردا روز اعدامه!!!           اون اتاق نمی دونم کجا بود چون شباهتی به زندان و بازداشتگاه نداشت فقط دو نفر با قیافه های خیلی عبوس اونجا بودن و با التماس و اصرار پدر و مادرم و گرو گذاشتن سند و ... گذاشتن شب آخر رو با خانوادم بگذرونم. و من فقط به این فکر می کردم که موقع اعدام چه قدر درد می کشم و آیا زود می میرم یا جون می دم، به مرگ فکر می کردم، به ترس از مردن، به اینکه کجا می رم و هزار تا فکر که گریه ام رو تشدید می کرد. وقتی من رواز اون جا بیرون آوردن دیدم که چند تا از فامیلا و دوستا منتظرمونن. مادرم با  خنده های تصنعی و عصبی گفت : امشب و باید حسابی خوش بگذرونیم. همه می خندیدن خنده هایی  مصنوعی که از  صد تا گریه بد تر بود ، ولی من دوست نداشتم برم جایی، فقط دوست داشتم یه کتاب داشته باشم که بتونم با خدا حرف بزنم ... کتاب خاصی تو ذهنم نمی اومد  به همه می گفتم به من یه کتاب بدین یه کتاب که بتونم با خدا حرف بزنم ولی کسی به حرفای من توجه نمی کرد انگار نمی خواستن باور کنن، خودشونو به نشنیدن می زدن.همه سوار یه ماشین بودیم، ماشین عجیبی بود. عین یه اتوبوس بزرگ که دور تا دورش صندلی بود بعضی به من نگاه می کردن و لبخند می زدن و بعضی سعی می کردن صورت های خیس از اشکشونو ازم مخفی کنن و بعضی با حسرت بهم زل زده بودن... دلم می خواست ساعت ها با هر کدومشون صحبت کنم و بگم چه قدر دوسشون دارم، دوست داشتم اون قدر وقت داشتم تا یه دل سیر تو بغل هر کدومشون گریه می کردم که دیگه لازم نباشه بغضای فرو خوردمم باهام دفن بشن. به همه ی دوستا و فامیلام که تو ماشین نبودن فکر می کردم به اینکه چه قدر غصه می خورن اگه بفهمن من دیگه نیستم؟... و می ترسیدم از اینکه نکنه یه وقت کسی ازم کینه ای به دل داشته باشه و از همه مهم تر ناراحت بودم و عذاب وجدان داشتم که باعث مرگ یه آدم شد و جالب اینکه همه می دونستن من بی گناهم . به من گفتن کجا دوست داری بریم؟ و من به همه ی جاهای خوب که تا حالا رفته بودم و یا دلم می خواست برم فکر کردمو به اینکه اگر تا صبح هم می گشتیم نمی شد به همش برسیم به همین خاطر دوست نداشتم جایی برم ...دوست داشتم بشینم یه جا و کتاب بخونم و با خدا حرف بزنم........ یادم نیست اون شب چه طوری گذشت.............. از اونجایی که یادم می یاد توی یه حیاط بودم. یه حیاط کوچیک با چند تا درخت خشک که در انتهای حیاط قرار داشت و وسطش یه چوبه ی دار بود.هوا طوسی بود دیوارا و زمین حیاطم طوسی بودن . گروهی آدم سیاه پوش غریبه در اطرافم ایستاده بودن . دستم از پشت بسته بود و کسی داشت منو به سمت چوبه ی دار می برد. صدای قدم هامو می شنیدم و صدای نفس نفس زدنامو . هر قدم که به چوبه ی دار نزدیک می شدم صدای نفس نفسهام بیشتر می شد. از پله ها رفتم بالا و طناب دار افتاد در گردنم ، می خواستم گریه کنم ولی نمی تونستم ، می خواستم فریاد بزنم، جیغ بزنم ولی نمی تونستم و فقط نفس نفس می زدم که یهو زیر پام خالی شد .............از خواب پریدم احساس خفگی داشتم خوشحال بودم که همش خواب بود ولی به شدت دوست داشتم گریه کنم که دیگه دوباره از خستگی خوابم برد... صبح که پا شدم همش تو فکر بودم به این فکر می کردم که اگه واقعاً یه روز فهمیدم قراره بمیرم آیا این قدر نگران خواهم بود که کسی ازم ناراحت نباشه...!؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 18:56  توسط   | 

(با اجازه ی مهدیه و نوید که اول نوبت اونا بود.)

چند وقته که خوابهام خیلی عجیب و غیر عادی و شدیدا شیرین شدن.

اونقدر شیرین که دلم نمیخواد بیدارشم.

چند وقته که بیداریم خیلی عجیب و غیر عادی و شدیدا تلخ شده.

اونقدر تلخ که دلم میخواد همش بخوابم.

ساعت خوابم هم خیلی کم شده (از ۵ صبح تا ۸ صبح) و شاید همین دلیل شیرینتر شدن خوابهامه. چون اون ۳ ساعت در شبانه روز رو زندگی نمیکنم و این زندگی نکردن عجیب دلچسبه.

توی این ۳ ساعتی که زندگی نمیکنم، هر کار که دلم بخواد میکنم، هر جور که بخوام رفتار میکنم.

خیلیا رو توی این ۳ ساعت راه نمیدم و چند نفری هم جزو بازیگرهای نقش اول این خوابها هستند.

 

کاش میشد توی خواب زندگی کنم و زندگیمو بخوابم.     ولی یک کم بیشتر از ۳ ساعت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:44  توسط داتام  | 

تابستونه پارسال بود که به شدت دلم براش تنگ شده بود و منتظر بودم که روز تولدم بشه.چون هر سال بدون استثناء روز تولدم زنگ میزد و بهم تبریک می گفت.

یه شب با فکرش خوابیدم.با سحر(خواهرم)رفتیم خونه ی یکی از دوستاش.(خواهرم و دوستش تشابه اسمی داشتند.به خاطر همین هر وقت خواندید سحر۱ یعنی خواهرم و هر وقت خواندید سحر ۲ یعنی دوست خواهرم)سحر ۲ در رو باز کرد و بعد از سلام گفت:امروز نغمه نمیاد.من که به کلی آویزون شده بودم دیگه هیچ امیدی برای موندن تو اون خونه رو نداشتم.فکر می کردم سحر۲ داره سربه سرم میذاره.رفتم تو دونه دونه اتاقا و آشپزخونه و حتی توالت و حموم رو گشتم.فکر کردم یه جا قایمش کردند تا من ذوق مرگ بشم.ولی هیچ جا نبود.یه ساعتی گذشت.صدای زنگ اومد.رفتم در و باز کردم.دیدم نوید(برادر نغمه)و خود نغمه زل زدند به من و دارند می خندند.اولین بار بود اونجوری میدیدمش.آرایش غلیظی کرده بود.(نغمه رو هیچوقت با آرایش ندیده بودم.از آرایش کردن متنفر بود)تا وارد خونه شد شروع کرد به حرف زدن و شلوغ کردن.سحر ۲ یه نگاه به من کرد و زد زیر خنده.گفت:فراز خشک شده.فراز کی برق گرفتت؟با نگاهم دنبالش کردم.رفت تو اتاق و چند دقیقه بعد ب ایه لباس مشکی(آخرین باری که دیدمش لباس مشکی پوشیده بود) اومد بیرون.بهم گفت:چیه؟چرا اینجوری نگاهم می کنی؟خیلی عجیبه نغمه شاد باشه؟همه اش باید آبغوره بگیرم؟یه لبخند زدم و گفتم چقدر عوض شدی!با خودم گفتم انگار جای من و اون عوض شده.حالا من ساکتم و اون مدام در حال حرف زدن و خندیدن و شلوغ کردنه.شام خوردیم.به بهنونه اش میرفتم تو آشپزخونه و کمک می کردم.ولی حواسش بهم نبود.نمی دونم چرا؟داشتم ظرف ها رو می چیدم اومد بالا سرم.برگشتم نگاهش کردم گفتم:بعد از شام من و تو ظرف ها رو بشوریم؟گفت بشوریم.من که دارم عادت می کنم.تا اومدم بپرسم چرا رفت تو آشپزخونه.چشم به هم زدم دیدم کنار ظزفشویی وایسادم و دارم با نغمه ظرف می شورم.همه اش آب می ریخت و کثافت کاری می کرد.کف اسکاچ رو می مالید به لباسم.منم .چشمام و بسته بودم و داشتم می خندیدم.چشمام و که باز کردم دیدم کنارم هیچکس نیست.شیر و بسته ام و رفتم تو پذیرایی.به سحر۱ گفتم:نغمه کو؟سحر۱ داشت گریه می کرد.گفتم چرا داری گریه می کنی؟چی شده؟سحر۲ گفت:نغمه رفته.خیلی وقته رفته.گفتم کجا رفته.همین الان داشت ظرف می شست.همین الان اینجا بود.نوید گفت:نغمه نیومد.عصبی شده بودم.گفتم :بسه بچه ها.خیلی خندیدم و بعد داد زدم: نغمه.با صدای داد خودم از خواب پریدم.تا چشمام و باز کردم گفتم:وای ی ی ی ی ی.چه خواب واقعی بود.آخ کاش بیدار نمی شدم.تا شب تو جو خواب بودم.هر شب به امید دیدن ادامه ی خواب می خوابیدم.ولی خبری نبود.

۹ مرداد منتظر زنگش شدم.ولی خبری نشد.دو هفته بعدش خبر رسید که دو ساله ازدواج کرده و رفته آلمان.با کی؟با پسر عموش.حالا می فهمم که چرا تو خواب اونقدر عوض شده بود.شاید تو زندگیش واقعآ یه تحولی ایجاد شده.خوابم تعبیر شده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:41  توسط فراز  | 

چشمامو که باز کردم هیچ چیز نبود جز نور و سفیدی. هر طرف که نگاه می کردم سفید بود .سفیده سفید. نه ادمی. نه درختی. نه کلاغی. نه سیاهی. نه صدایی. نه عشقی.... سفید بود فقط سفید. سفید ومن میان یک عالمه سفیدی. ترسیدم. من اینجا چی کار می کنم؟ اصلا اینجا کجاست؟ تا 2 ساعت پیش که توی اتاقم بودم.! خوب که دور و برم رو نگاه کردم دیدم وسط کویرم اما یه کویری کهتوش برف باریده. سفیدی داشت چشمامو می زد. فریاد زدم کسی اینجا نیست؟ کمک... هیچ پاسخی نیومد.دور خودم چرخیدم . بی هیچ هدفی به یه سمتی که نمی دونم چپ بود راست بود شایدم مستقیم رفتم. رفتم رفتم ...رفتم...اما انگار هیچ نبود جز سفیدی و سکوت و وحشت از تنهایی. بی فایده بود من گم شده بودم اون هم توی یه کویر برفی بی انتها. همون جا نشستم وبه سکوت اطرافم گوش دادم! یک مرتبه چشمم به ردپایی افتاد که در چند قدمی من بود به سرعت به طرفش دویدم یه ردپای خیلی بزرگ بود و به دنبالش ردپاهای دیگه ... رد ردپاها رو گرفتم و رفتم . هرچه قدرمی رفتم به صاحب ردپا نمی رسیدم دیگه نا راه رفتن نداشتم همون جا نشستم خسته و نا امید از دنبال کردن ردپایی که معلوم نبود اصلا به پایی ختم می شه یا نه! یک مرتبه صدایی شنیدم دنبال من می گشتی؟ من اینجام از من چی می خوای؟ برگشتم یک مرد بلند قد سفید پوش با ریش بلند مشکی و پاهایی به بزرگی همون ردپاها. گفتم شما کی هستی؟ من اینجا گم شدم؟ می دونی چطوری می شه از اینجا رفت بیرون؟اصلا اخر این کویر به کجا می رسه؟ خندید و گفت: به خدا. به خود خدا می رسه. من می تونم کمکت کنم البته فقط تا پیش از غروب افتاب. تو اجازه 2تا درخواست از من رو داری. باورم نمی شد درست مثل فیلم های تخیلی شده بود فیلم هایی که هیچ وقت علاقه ای به دیدنشون نداشتم. اومدم سریع بگم تنها خواسته م رفتن از اینجاست... که یاد داستانی افتادم که شنیده بودم و تصمیم گرفتم مثل شخصیت قصه به جای ارزو طلب داشتن 2حق ارزو دیگر رو بکنم. گفتم و پذیرفت. دوباره 2تا دیگه. 2تا دیگه 2تا دیگه....به ازای هر بار ارزو یه گیاه عجیب غریب اما زیبا از زمین سبز می شد. 2تا دیگه... بازهم 2تادیگه... من هی طلب حق ارزو بیشتری می کردم و او می پذیرفت دور و برم پر از گل و گیاه شده بود کم کم کویر داشت تبدیل به جنگل می شد. گفت خب ارزو بعدی ت گفتم حق 2 ارزو دیگه ... ناگهان صدای عجیبی امد چیزی شبیه فریاد یک مادر که 4پسرش همزمان مرده باشند و او در کوه فریاد بزند. به سمت صدا برگشتم هیچکس نبود. رویم را برگرداندم خب پیرمرد ارزو دیگه من... اما هیچ اثری ازاو نبود صدایش زدم بی فایده بود غروب شده بود و او رفته بود. ومن با اینهمه ارزو در این کویر تنها مانده بودم. ارزو هایی که دیگر به هیچ دردم نمی خوردند. بغضم گرفت نگاهی به دامنم که پر از ارزوهای بی خاصیت بود انداختم با این همه ارزو چه کنم؟ تنها راه نجاتم پیدا کردن پیرمرد بود تصمیم گرفتم به دنبال او بروم برخاستم ارزو هایم را در جیبم ریختم و به راه افتادم اولین قدم را که برداشتم ساقه گیاهی به دور پایم پیچید با سختی خود را خلاص کردم گام بعدی و باز پیچیدن گیاه به دور پایم هرچه می خواستم حرکت کنم گیاهانی که اطراف روییده بودند نمی گذاشتند. به دور دست و پایم می پیچیدند جیب هایم به شاخه هایشان گیر کرد پاره شد و تمام ارزوهایم به زمین ریخت گیاهان و درختان همه دهان های بزرگ پیدا کرده بودند و ارزوهایم را می بلعیدند. من فریاد می زدم فریاد می زدم می خواستم بروم بی ارزو به هر کجا جز اینجا اما نمی گذاشتند. درد عجیبی در پاهایم حس کردم نگاه کردم پاهایم شبیه به ریشه های درخت شده بود و داشت در زمین فرو می رفت و من را برای همیشه در ان کویر ماندگار می کرد فریاد زدم کمک... کمک.... پاهایم هر لحظه بیشتر در خاک فرو می رفت احساس کردم پوست تنم دارد چوبی می شود من به راستی داشتم تبدیل به یک گیاه ارزو می شدم. بغضم ترکید و های های گریه کردم ... گریه کردم . به یک مرتبه گرمی خاص و دوست داشتنی را در شاخه هایم حس کردم و صدایی که مدام می گفت دخترم داری خواب می بینی. بیدار شو . عزیزم گریه نکن. چشمامو که باز کردم مامانم رو دیدم که کنارم نشسته و دستم توی دستشه خودم رو توی اغوشش رها کردم و به اندازه تمام ارزوهام گریه کردم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 19:34  توسط فرانک  |